- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 22:35
اون چيزي كه فك ميكردم داره بهم ثابت ميشه، اين دوري خيلي خيلي طولاني ميشه انگارو اونم طبق معمول "كاري از دستش بر نمياد"    انتظارم خيلي زياد بود Adblock test (Why?)
بازگشت - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:48
خیلی وقته ننوشتم از وقتی اون اتفاقا افتاد دیگه دلیلی نمیدیدم که بنویسم اما باز امید بهم برگشته و قراره بریم جلو قراره بریم از اینجا واقعا باید بریم و من تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که تو زبان باهات همراه باشم. میدونم نیازه کلاس بری ولی نمی دو
غم جهانم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:48
غم درونم رو فك كنم فقط يه گزينه ميتونه درمان كنه برم كنسرت آدام و عررر بزنم
هيچ - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:42
هر چي ميره جلو تر همه چي ترسناك تر ميشه برام...
از اين بهتر نميشه - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:42
مرسي كه وقتي بي حوصله ام ، ناراحتم و يا مشكل دارم تنهام ميزاري... اين اميدم رو به آينده درخشانمون چندين برابر ميكنه امشب از تنهاترين شب هامه
خاك بريز روي خيالاتت گريه - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:42
الان با تمام وجود براي دفن بزرگترين آرزوي عمرم دارم گريه ميكنم... فك نميكردم اين كارو بكنه باهام ... اگه دوستم داشت
آخرین - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:42
این وبلاگ دیگه آپدیت نمیشه...
امید بذر هوست ماست - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 22:47
من خیلی به آینده فک میکنم به طوری که از حالم هیچ لذتی نمی برم... می دونم که دیگه هیچ وقت 24 سالگیم تکرار نمی شه... خیلی بده همش دارم فک میکنم ده سال دیگه کجاییم...من چیکاره ام؟ به جای درست حسابی تو زندگیم رسیدم اصن؟ وحید کجاست؟ موفقیت اون موفقیت منه ... به خارج رفتنم خیلی فک می کنم یعنی چیزی بوده که...
یک چارشنبه خوب - تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 22:47
دیروز قرار شد من برم دفتر... اول وحید گفت تا ساعت 5 می تونه باشه و خب من ناراحت شدم و اصن به لحظه گفتم نرم ... بعد که رفتم اونجا گفت می تونه تا ساعت 7 اینا بمونه کلی حرف زدیم... واسه صبا ویدیو گرفتیم... پرسیس برد و وحید کلی خوشحال شد به قول خودش بغل خیلییییی خوبه خیلی....
بی خیال فردا - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 4:53
امروز کلی فک کردم از ظهر... یه تصمیم جدید گرفتم... دیگه غصه خوردن و منتظر موندن واسه یه اتفاق جذاب و هیجان انگیز فایده نداره... دیگه نباید فکر کنم به آینده از اون نوعش دیگه می خوام تمرکز کنم رو درس ... تمرکز کنم رو کار که بتونم یه چیزی بشم حداقل آدم فردای خودشو نمی دونه ... باید بتونم گلیمم رو تنهای...
خدايا اين ترسو از من بگير - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 5:12
يه مرضي افتاده تو جونم ، خودم دلم ميخواد يسري جواب هارو كه ميدونم اصلا برام خوشايند نيستن رو بگيرم ازش. مثلا پرسيدم كه پسرا در مورد رابطشون با دخترا چقد وارد جزييات ميشن كه گفت مثلا دانيال اخرين بار يه دختريو تو يه مهموني ديده كه شبيه گلشيفته بوده و
يه چيزايي نبايد اينجوري ميبود - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 5:12
امشب مامانم موهامو كوتاه كرد يكم ببستر از اون مقداري كه انتظارشو داشتم و به وحيد گفتم و خيلي ناراحت شد گويا ، چيزي كه دوست نداشتم بشنوم اصلا يني منم خب دوس دارم اون موهاش كوتاه باشه ولي وقتي موهاش بلنده ناراحت نيستم يا اذيت نيستم ، دلم ميخواست اينجور
آرزودونی من - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 5:12
دو شب پیش تهران و خیلی جاهای دیگه زلزله اومد و خب خیلیا متاسفانه کشته شدن تو زلزله. چون جاهای مختلف ایران زلزله اومد من خیلی ترسیدم ازون جایی که میگن تهران زلزله بیاد فاجعه میشه یه لحظه با خودم فک کردم چقد آرزو دارم که دلم می خواد الان نمیرم... چقد د
لالم من - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 5:12
چرا نميتونم حرف بزنم ? چرا خيلي وقتا تو دلم يه حرفاي ديگه گفته ميشه و زبونم يه چيز ديگه ميگهء؟ من خيلي ادم محافظه كاري ام ميترسم يه لمه بگم و بگه چقد كنه است تو اين مورد...هميشه بدم ميومده در مورد ازدواجمون من شروع كننده بحث باشم واقعا ٩٠ درصد موارد
حس می کنم دوریم - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 5:12
منو وحید از صب تا ساعت 7 8 شب معمولا خیلی خبری از هم نداریم. من جایی برم اون نمی فهمه . اونم جایی بره من نمی فهمم. حتی اگه با هم یه جا باشیم فک کنم نمی فهمیم چون خبر نداریم از هم. خوب نیس اصن مثلا امروز یه عکس فرستاد که علموصه...من می خواستم برم علمو
بعد 4 سال بازگشت به وبلاگ نویسی - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 3:26
چند روز پیش (وحید) بهم گفت که یه وبلاگ زده ولی من نرم که بخونمش چون ناراحت می شم اما من رفتم آدرسم هم اول اسم و فامیلی هردومون بود مث اسم همین وبلاگ ولی برعکسش. تا وارد شدم دیدم بالاش نوشته چراغی برای روشنی فردایمان. همین که خوندم اینو اشکم سرازیر شد
غر های شبانگاهی - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 3:26
اين زندگي خيلي عجيبه، درست همين الان كه در حال قربون صدقه رفتن و حسرت اينكه چرا كنار هم نيستيم بود و من داشت تو دلم قند آب ميشد، يه چيزي در مورد اينكه پسراي ايراني تمايلشون به شيميل ها زياد شده گف، ياد صفه فيسبوكش اقتادم كه خيلي وقت پيش ديده بودم كه
حرف دلم - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 3:26
من سعی میکنم هیچی رو تو دلم نگه ندارم بنظرم زندگی اونقد طولانی نیس که از هر چی ناراحت شدم تو دلم نگه دارم مخصوصا چیزای بزرگ. دوشمبه خب باز هم ما با هم بودیم، باز هم مثل همیشه بود، باز هم همونی شد که همیشه میشد، اون رسید به اونی که می خواست ، همه مرد