مثلا امروز یه عکس فرستاد که علموصه...من می خواستم برم علموص امروز ولی بی خیال شدم ... اگه می دونستم اونجاس میرفتم حتما چون کم میبینمش واقعا...واسه من کمه ... شاید واسه اون کافیه ولی نگفت بهم میره اصن.
دارم فک کنم بقیه هم همینن؟ فک نمی کنم...
اوج مضخرف بودن زندگی الانم همبنه... میرم سر کار یا دانشگاه ... میام تا ساعت 7 8 منتظرم وحید بیاد... حتی ادمی نیستم که وقتی دلم میخواد بدونم کجاس بتونم بهش زنگ بزنم... وقتی هم میاد میره شام و بعد شام میاد... چند کلمه حرف میزنم ...چارتا سوال رد و بدل میشه الانم چند شبی هست که من خیلی خسته میشم و می خوابم زود...همین
من حس می کنم وحید این دوریمونو نمی فهمه ... این یه چیزیه که شاید خیلی محسوس حس نشه الان ولی به مرور زمان وقتی خیلی تو زندگی هم نباشیم خب خیلی بده...
ولی خب احتمالا ادامه زندگیمون قراره همین باشه و به کجا برسه اینجوری نمی دونم
ما را در سایت حرف دلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83