خیلی وقته ننوشتم
از وقتی اون اتفاقا افتاد دیگه دلیلی نمیدیدم که بنویسم اما باز امید بهم برگشته و قراره بریم جلو
قراره بریم از اینجا واقعا باید بریم و من تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که تو زبان باهات همراه باشم. میدونم نیازه کلاس بری ولی نمی دو
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
اين اميدم رو به آينده درخشانمون چندين برابر ميكنه
امشب از تنهاترين شب هامه
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
فك نميكردم اين كارو بكنه باهام ... اگه دوستم داشت
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
من خیلی به آینده فک میکنم به طوری که از حالم هیچ لذتی نمی برم...
می دونم که دیگه هیچ وقت 24 سالگیم تکرار نمی شه... خیلی بده
همش دارم فک میکنم ده سال دیگه کجاییم...من چیکاره ام؟ به جای درست حسابی تو زندگیم رسیدم اصن؟
وحید کجاست؟ موفقیت اون موفقیت منه ...
به خارج رفتنم خیلی فک می کنم یعنی چیزی بوده که همیشه آرزوم بوده... ولی چیز خیلی روشنی نمیبنم ینی واضح نیست آینده برام که بگم دقیقا فلان نقطه قرار میگیریم.
بریم تافل بگیریم و بریمممممممممممممم واقعا
شنبه قراره بریم تئاتر... وحید غرق در ذوق تئاتره
جدیدا تعدادی نظر هم میزارن زیر پستام
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
بعد که رفتم اونجا گفت می تونه تا ساعت 7 اینا بمونه
کلی حرف زدیم... واسه صبا ویدیو گرفتیم... پرسیس برد و وحید کلی خوشحال شد
به قول خودش بغل خیلییییی خوبه خیلی....
برچسب: چارشنبه,
نویسنده: دانیال حکیمی
امروز کلی فک کردم از ظهر...
یه تصمیم جدید گرفتم... دیگه غصه خوردن و منتظر موندن واسه یه اتفاق جذاب و هیجان انگیز فایده نداره...
دیگه نباید فکر کنم به آینده از اون نوعش
دیگه می خوام تمرکز کنم رو درس ... تمرکز کنم رو کار که بتونم یه چیزی بشم حداقل آدم فردای خودشو نمی دونه ...
باید بتونم گلیمم رو تنهایی از آب بکشم بیرون و به آرزوهام برسم که می دونم قطعا می تونم اگه زنده باشم
از امروز دیگه مهم نیس اونایی که برام مهم بود... چیزای دیگه اولویتم شده امیدوارم موفق باشم
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
برچسب: اينجوري,
نویسنده: دانیال حکیمی
برچسب: آرزودونی,
نویسنده: دانیال حکیمی
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی
منو وحید از صب تا ساعت 7 8 شب معمولا خیلی خبری از هم نداریم. من جایی برم اون نمی فهمه . اونم جایی بره من نمی فهمم. حتی اگه با هم یه جا باشیم فک کنم نمی فهمیم چون خبر نداریم از هم. خوب نیس اصن
مثلا امروز یه عکس فرستاد که علموصه...من می خواستم برم علمو
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی