اره خيلي دلم ميخواد ازدواج كنيم چون هيچ راه ديگه اي براي اينكه با هم باشيم نداريم قطعا اگه خارج بوديم اين راه رو سايد انتخاب نميكرديم و با هم براي اينكه كنار هم خوش باشيم ميبوديم و ادامه ميداديم،،، ولي الان سختمه ... ديگه حس ميكنم اخراي تحملمه ... خيلي مسخره شده زندگي برام و به خودشم ميگم ...دلم ميخواد راحت بريم بيرون... ذلم ميخاد در مورد بيرون رفتن باهاش به مامانم اينا دروغ نگم... دلم ميخواد كلي كار كنيم با هم ... كلي برنامه دارم برا همه چي
ولي نميتونم اصن سر اين حرفا رو واسه وقت گذروندن حتي باهاش باز كنم به همون دليل بالا
چارشمبه هم تو باشگاه يه زنه كه مسئول كارتاي اومجاس ،سونيا ،خيلي با من خوب بود و هي ميگف واي چقد شبيه فلاني اي چقد موهات خربه همش منم تعجب ميكردم خيلي مهربون بود هميشه، چارشمبه كه رفتم يسري امار گرفت و اينا كه من داداشم مدير فروش چرم مشهده و همه چي داره و اينا دنبال دختر خوب و خوشگل و ايناس منم چند وقته تورو زير نظر دارم...منم كه :| بودم همينجور داشت ميگف كه شماره بده و اينا كه گغتم الكي من نامزد كردم ، يهو جم كرد خودشو و گف اي بابا چقد حيف و فلان منم رفتم .
هنوز هستن كسايي كه واسه داداش و بچشون اينجوري نشون مي كنن:|
حرف دلم...ما را در سایت حرف دلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64